داستان امو زنده
گوينده روزي هارون الرشيد به خاصان و نديمان خود گفت من دوست دارم شخصي که خدمت رسول اکرم (ص) مشرف شده و از آن حضرت حديثي شنيده است، زيارت کنم تا بلا واسطه از آن حضرت آن حديث را براي من نقل کند. چون خلافت هارون در سنه يکصد و هفتاد از هجرت واقع شد و معلوم است که با اين مدت طولاني يا کسي از زمان پيغمبر باقي نمانده، يا اگر باقي مانده باشد، در نهايت ندرت خواهد شد، ملازمان هارون در صدد پيدا کردن چنين شخصي بر آمدند و در اطراف و اکناف تفحص نمودند هيچکس را نيافتند بجز پيرمرد عجوزي که قواي طبيعي خود را از دست داده و از حال رفته و فتور و ضعف کانون و بنياد هستي او را در هم شکسته بود و جز نفس و يک مشت استخواني باقي نمانده بود.
او را در زنبيلي گذارده و با نهايت درجه مراقبت و احتياط به دربار هارون وارد کردند و يکسره بنزد او بردند؛ هارون بسيار مسرور و شاد گشت که بمنظور خود رسيده و کسي که رسول خدا را زيارت کرده است و از او سخن شنيده، ديده است.
گفت: اي پيرمرد خودت پيغمبر اکرم را ديده اي؟ عرض کرد: بلي.
هارون گفت: کي ديده اي؟ عرض کرد: در سن طفوليت بودم روزي پدرم دست مرا گرفت و بخدمت رسول الله آورد. و من ديگر خدمت آن حضرت نرسيدم تا از دنيا رحلت فرمود.
هارون گفت: بگو ببينم در آنروز از رسول الله سخني شنيدي يا نه؟ عرض کرد: بلي آنروز از رسول خدا اين سخن را شنيدم که ميفرمود: « يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ: الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلِ » فرزند آدم پير مي شود و هرچه بسوي پيري مي رود بموازات آن دو صفت در او جوان مي گردد يکي حرص و ديگري آرزوي دراز.
هارون بسيار شادمان و خوشحال شد که روايتي را فقط با يک واسطه از زبان رسول خدا شنيده است دستور داد يک کيسه زر بعنوان عطا و جايزه به پير عجوز دادند و او را بيرون بردند.
همينکه خواستند او را از صحن دربار به بيرون ببرند، پيرمرد ناله ضعيف خود را بلند کرد که مرا بنزد هارون برگردانيد که با او سخني دارم. گفتند: نمي شود. گفت: چاره اي نيست بايد سوالي از هارون بنمايم و سپس خارج شوم.
زنبيل حامل پيرمرد را دوباره بنزد هارون آوردند. هارون گفت: چه خبر است؟ پيرمرد عرض کرد: سوالي دارم. هارون گفت: بگو.
پيرمرد گفت: حضرت سلطان بفرمائيد اين عطائي که امروز بمن عنايت کرديد فقط عطاي امسال است يا هر ساله عنايت خواهيد فرمود؟
هارون الرشيد صداي خنده اش بلند شد و از روي تعجب گفت: «صَدَقَ رَسولُ الله (ص) يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلَ» راست فرمود رسول خدا که هر چه فرزند آدم رو به پيري و فرسودگي رود دو صفت حرص و آرزوي دراز در او جوان مي گردد.
اين پيرمرد رمق ندارد و من گمان نميبردم که شايد تا در دربار زنده بماند، حال مي گويد: آيا اين عطا اختصاص به اين سال دارد يا هر ساله خواهد بود. حرص ازدياد اموال و آرزوي طويل او را بدين سرحد آورده که باز هم براي خود عمري پيش بيني
مي کند و در صدد اخذ عطاي ديگري است.کککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
او را در زنبيلي گذارده و با نهايت درجه مراقبت و احتياط به دربار هارون وارد کردند و يکسره بنزد او بردند؛ هارون بسيار مسرور و شاد گشت که بمنظور خود رسيده و کسي که رسول خدا را زيارت کرده است و از او سخن شنيده، ديده است.
گفت: اي پيرمرد خودت پيغمبر اکرم را ديده اي؟ عرض کرد: بلي.
هارون گفت: کي ديده اي؟ عرض کرد: در سن طفوليت بودم روزي پدرم دست مرا گرفت و بخدمت رسول الله آورد. و من ديگر خدمت آن حضرت نرسيدم تا از دنيا رحلت فرمود.
هارون گفت: بگو ببينم در آنروز از رسول الله سخني شنيدي يا نه؟ عرض کرد: بلي آنروز از رسول خدا اين سخن را شنيدم که ميفرمود: « يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ: الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلِ » فرزند آدم پير مي شود و هرچه بسوي پيري مي رود بموازات آن دو صفت در او جوان مي گردد يکي حرص و ديگري آرزوي دراز.
هارون بسيار شادمان و خوشحال شد که روايتي را فقط با يک واسطه از زبان رسول خدا شنيده است دستور داد يک کيسه زر بعنوان عطا و جايزه به پير عجوز دادند و او را بيرون بردند.
همينکه خواستند او را از صحن دربار به بيرون ببرند، پيرمرد ناله ضعيف خود را بلند کرد که مرا بنزد هارون برگردانيد که با او سخني دارم. گفتند: نمي شود. گفت: چاره اي نيست بايد سوالي از هارون بنمايم و سپس خارج شوم.
زنبيل حامل پيرمرد را دوباره بنزد هارون آوردند. هارون گفت: چه خبر است؟ پيرمرد عرض کرد: سوالي دارم. هارون گفت: بگو.
پيرمرد گفت: حضرت سلطان بفرمائيد اين عطائي که امروز بمن عنايت کرديد فقط عطاي امسال است يا هر ساله عنايت خواهيد فرمود؟
هارون الرشيد صداي خنده اش بلند شد و از روي تعجب گفت: «صَدَقَ رَسولُ الله (ص) يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلَ» راست فرمود رسول خدا که هر چه فرزند آدم رو به پيري و فرسودگي رود دو صفت حرص و آرزوي دراز در او جوان مي گردد.
اين پيرمرد رمق ندارد و من گمان نميبردم که شايد تا در دربار زنده بماند، حال مي گويد: آيا اين عطا اختصاص به اين سال دارد يا هر ساله خواهد بود. حرص ازدياد اموال و آرزوي طويل او را بدين سرحد آورده که باز هم براي خود عمري پيش بيني
مي کند و در صدد اخذ عطاي ديگري است.کککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
غزالی ، دانشمند شهير اسلامی ، اهل طوس بود ( طوس قريهای است در نزديكی مشهد ) . در آن وقت ، يعنی در حدود قرن پنجم هجری ، نيشابور مركز سواد اعظم آن ناحيه بود و دار العلم محسوب میشد . طلاب علم در آن نواحی برای تحصيل و درس خواندن به نيشابور میآمدند . غزالی نيز طبق معمول به نيشابور و گرگان آمد ، و سالها از محضر اساتيد و فضلا با حرص و ولع زياد كسب فضل نمود . و برای آن كه معلوماتش فراموش نشود ، و خوشههايی كه چيده از دستش نرود ، آنها را مرتب مینوشت و جزوه میكرد .آن جزوهها را كه محصول سالها زحمتش بود ، مثل جان شيرين دوست میداشت .
بعد از سالها ، عازم بازگشت به وطن شد . جزوهها را مرتب كرده در تو برهای پيچيد ، و با قافله به طرف وطن روانه شد .
از قضا قافله با يك عده دزد و راهزن بر خورد . دزدان جلو قافله را گرفتند ، و آنچه مال و خواسته يافت میشد ، يكی يكی جمع كردند .
نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسيد . همين كه دست دزدان به طرف آن تو بره رفت ، غزالی شروع به التماس و زاری كرد ، و گفت : " غير از اين ، هر چه دارم ببريد و اين يكی را به من واگذاريد " .
دزدها خيال كردند كه حتما در داخل اين بسته متاع گران قيمتی است . بسته را باز كردند ، جز مشتی كاغذ سياه شده چيزی نديدند .
گفتند : «اينها چيست و به چه درد میخورد ؟ »
غزالی گفت : «هر چه هست به درد شما نمیخورد ، ولی به درد من میخورد.»
- «به چه درد تو میخورد ؟ »
ـ «اينها ثمره چند سال تحصيل من است .اگر اينها را از من بگيريد ، معلوماتم تباه میشود ، و سالها زحمتم در راه تحصيل علم به هدر میرود ».
«راستی معلومات تو همين است كه در اينجاست ؟ »
- «بلی ».
«علمی كه جايش توی بقچه و قابل دزديدن باشد ، آن علم نيست ، بروفكری به حال خود بكن ».
اين گفته ساده عاميانه ، تكانی به روحيه مستعد و هوشيار غزالی داد . او كه تا آن روز فقط فكر میكرد كه طوطی وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند ، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند و تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش دهد ، و بيشتر فكر كند ، و تحقيق نمايد ، و مطالب مفيد را در دفتر ذهن خود بسپارد . غزالی میگويد : " من بهترين پندها را ، كه راهنمای زندگی فكری من شد ، از زبان يك دزد راهزن شنيدم
بعد از سالها ، عازم بازگشت به وطن شد . جزوهها را مرتب كرده در تو برهای پيچيد ، و با قافله به طرف وطن روانه شد .
از قضا قافله با يك عده دزد و راهزن بر خورد . دزدان جلو قافله را گرفتند ، و آنچه مال و خواسته يافت میشد ، يكی يكی جمع كردند .
نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسيد . همين كه دست دزدان به طرف آن تو بره رفت ، غزالی شروع به التماس و زاری كرد ، و گفت : " غير از اين ، هر چه دارم ببريد و اين يكی را به من واگذاريد " .
دزدها خيال كردند كه حتما در داخل اين بسته متاع گران قيمتی است . بسته را باز كردند ، جز مشتی كاغذ سياه شده چيزی نديدند .
گفتند : «اينها چيست و به چه درد میخورد ؟ »
غزالی گفت : «هر چه هست به درد شما نمیخورد ، ولی به درد من میخورد.»
- «به چه درد تو میخورد ؟ »
ـ «اينها ثمره چند سال تحصيل من است .اگر اينها را از من بگيريد ، معلوماتم تباه میشود ، و سالها زحمتم در راه تحصيل علم به هدر میرود ».
«راستی معلومات تو همين است كه در اينجاست ؟ »
- «بلی ».
«علمی كه جايش توی بقچه و قابل دزديدن باشد ، آن علم نيست ، بروفكری به حال خود بكن ».
اين گفته ساده عاميانه ، تكانی به روحيه مستعد و هوشيار غزالی داد . او كه تا آن روز فقط فكر میكرد كه طوطی وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند ، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند و تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش دهد ، و بيشتر فكر كند ، و تحقيق نمايد ، و مطالب مفيد را در دفتر ذهن خود بسپارد . غزالی میگويد : " من بهترين پندها را ، كه راهنمای زندگی فكری من شد ، از زبان يك دزد راهزن شنيدم
__________________
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت__________________
شخصي به خدمت امام حسن (ع) آمد و آن حضرت در اعتكاف نشسته بود. آن شخص گفت: يابن رسول الله! هزار دينار از فلان كس در ذمه من است و من را امان نميدهد وعده گذاشته است و نزد من از مال دنيا چيزي نيست. مرا از دست او خلاص كن. آن حضرت قسم ياد كرد و فرمود: اي فلان! از مال دنيا در اين وقت پيش من چيزي نيست. آن مرد گفت: يابن رسول الله! به او وعده كن و نوعي فرما كه مرا امان دهد تا چند روز ديگر به هم رسانم و دين او را بدهم. پس از آن حضرت اعتكاف حرم كعبه را قطع نمود و به خانه قرضخواه او رفت. ابن عباس در راه به آن حضرت برخورد، گفت: فداي تو گردم يابن رسول الله! تو در اعتكاف بودي مگر فراموش كردي؟
امام فرمود كه: فراموش نكردم، اما از پدر بزرگوار خود شنيدم كه او از جدم رسول خدا شنيده بود كه هر كس حاجت برادر خود را برآورد، ثواب او به هفتاد سال عبادت برابر باشد. بهترين عمل ها برآوردن حاجت برادر مومن است.
ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممامام فرمود كه: فراموش نكردم، اما از پدر بزرگوار خود شنيدم كه او از جدم رسول خدا شنيده بود كه هر كس حاجت برادر خود را برآورد، ثواب او به هفتاد سال عبادت برابر باشد. بهترين عمل ها برآوردن حاجت برادر مومن است.
يك روزمردي به ديدن ملا نصرالدين رفت. نصرالدين پرسيد: «كار و بار چه طور است؟»
گفت: «بسيار خوب، هر نامهاي كه مينويسم صد دينار حقالتحرير ميگيرم.»
چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، آن نامه را دوباره ميآورند خودم ميخوانم و صد دينار ديگر ميگيرم.»
نصرالدين گفت:«آن صد دينار آخري نصيب من نميشود. چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، حتي خودمنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننروزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام استاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب
گفت: «بسيار خوب، هر نامهاي كه مينويسم صد دينار حقالتحرير ميگيرم.»
چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، آن نامه را دوباره ميآورند خودم ميخوانم و صد دينار ديگر ميگيرم.»
نصرالدين گفت:«آن صد دينار آخري نصيب من نميشود. چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، حتي خودمنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننروزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام استاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
دریا ارام بود ماه را می دیدم که از لابلای ابها در اسمان می درخشید
لختی چشمهایش را بست
دندانهای کوسه ای را دید که به او چشمک مرگ می زد.
هراسان از خواب پرید ماه بالای سرش می درخشید و دریا ارام بود
ارام چشمانش را بست خود را درون تور صیاد دید که بیهوده بالا و پایین می پرد...چشمانش را باز کرد ماه در اسمان بود و دریا ارام
چشمانش را برای بار سوم بست...با انبوهی از ماهیها به سوی دهان نهنگ کشیده می شد
چشمانش را باز کرد همه جا تاریک بود ماه دیگر نبود
چیزی کنارش جنبید فریاد زد "اینجا کجاست؟"
صدایی در تاریکی گفت"شکم نهنگ"
خواب ماهی تعبیر شده بود
لختی چشمهایش را بست
دندانهای کوسه ای را دید که به او چشمک مرگ می زد.
هراسان از خواب پرید ماه بالای سرش می درخشید و دریا ارام بود
ارام چشمانش را بست خود را درون تور صیاد دید که بیهوده بالا و پایین می پرد...چشمانش را باز کرد ماه در اسمان بود و دریا ارام
چشمانش را برای بار سوم بست...با انبوهی از ماهیها به سوی دهان نهنگ کشیده می شد
چشمانش را باز کرد همه جا تاریک بود ماه دیگر نبود
چیزی کنارش جنبید فریاد زد "اینجا کجاست؟"
صدایی در تاریکی گفت"شکم نهنگ"
خواب ماهی تعبیر شده بود
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 8:59 توسط حمید
|