صوفی گری
به نظر می رسد که تصوف درحال حاضر دوران طلایی فعالیت خود را در جامعه ایران سپری می کند. دستکم هیچ جا در پنجاه سال اخیر فرقه های درون گردی صوفیه تا این اندازه در جامعه فعال نبوده و هواخواه نداشته اند. انبوه کتابهایی که درباره صوفی گری منتشر شده اند و انتشار کتابهایی که قبلا فقط به صورت خطی یا فتوکپی در خانقاهها دست بدست می گشت و وجود سایت ها و وبلاگهای بسیار در زمینه تصوف، حکایت از جذابیت این محدوده برای دو نسل اخیر دارد. اقای مایل هروی در مقدمه ی کتاب این برگ های پیر توضیح می دهد که در پنجاه سال گذشته مشهورترین آثار عرفانی، تصحیح، احیا و بعضی از آنها بررسی نیز شده است و چند صد رساله و کتاب کوتاه و بلند عارفان گذشته منتشر شده اند. با این حال وی این را نیز ناکافی می داند:
وقتی در دهه اخیر به تحقیق در تاریخ ادبیات تصوف اهتمام کردم و تدوین آن را در قلمرو تاریخ زبان فارسی دری مجال طرح دادم و پایه تدوین را بر تفتیش و بررسی مستقیم آثار پیوسته و وابسته موضوع مذکور گذاردم، دریافتم که می بایست همزمان با تالیف چنین آثاری، بسیاری از نگارش های کوتاه و بلند عرفان و تصوف را نیز احیا کنم.
شاید علت رویکرد مردم را به فرقه های درویشی در دو دهه اخیر - علاوه بر دلیلی که دکتر عبدالحسین خسرو پناه ذکر فرموده اند - بتوان در نکات زیر یافت
:
اول اینکه رسانه های رسمی در این مدت تاکید زیادی بر مذهب و مسائل مذهبی داشته اند. این بمباران تبلیغاتی وسیع در ربع قرن گذشته موجب شده تا آن قسمت از روحیات مذهبی مردم که در اعماق دنیای درونِ هر یک از ما ریشه دارد به سطح بیاید و احساس جستجوی معنویات شکوفا گردد. اما از طرف دیگر مذهب سیاسی و اشتباهات فاحش روحانیون حاکم در عرصه ی سیاست، اقتصاد و جامعه، همچنین دوروئی و بیان تحکم آمیز ایشان در برخورد با مردم، به اینجا ختم شده که علاقمندان معنویت، مذهب رسمی و حکومتی را محدوده ای مناسب برای گرایشات معنوی خود تشخیص نداده و به حلقه های صوفی گری روی آورند.
روی آوری به معنویات برای بسیاری از صاحبنظران امری پسندیده است و به عقیده ی آنها به رشد اخلاقیات منجر خواهد شد. نکته ای که این وسط نادیده گرفته شده، رشد یک بعدی ست. چنین رشد نامعتادلی در هر زمینه ای - خواه معنویت و خواه علم یا اقتصاد و حتی ورزش - به خلق انسان عروسکی منجر می شود. یعنی کسی که تپه ای را فتح می کند ، آنجا چادر می زند، ساکن می شود و سپس از بالای آن به دنیای اطراف نگاه می کند. برای او همه ی آدم های دیگری که آنجا نیستند کوچک و حقیر به نظر می رسند و این حقیر و کوچک دیدن آدم ها چنان ماهرانه در ذهنش می نشیند که تا وقتی آن بالاست هرگز متوجه نمی شود اسیر بزرگی تپه ای ناچیز شده است. این پروسه بعدا به خلق قواعد اخلاقیی منجر می شود که در همه ی جامعه پخش می شوند و به ارزش های انسان عادی آن جامعه تبدیل می گردند. برای مثال یکی از این ارزش ها که از همین راه در جامعه ی ما ریشه دوانده این است که انسان ایرانی در مقابل ناملایمات و مشکلات زندگی به جای تفکر، تعمق، استدلال و منطق به نفرین و دعا پناه می برد و اندیشه ی تسلیم و زندگی باری به هر جهت را جایگزین اندیشه ی مبارزه می کند و از خلق موقعیت های جدید غافل می ماند.
دوم اینکه هجوم افکار و اندیشه های رازورانه از آسیای شرقی و اروپا به داخل کشور، به پیدایش خیل عظیمی از مشتاقان و علاقمندان به مسائل فوق طبیعی منجر شده که از بین آنها کسانی که هم به دنبال ورود به عرصه ی عملی مسائل درون گردی بوده اند و هم در عین حال روحیه ای محافظه کارانه داشته اند، به جای سیستم های وارداتی - که از پشتوانه فرهنگ ایرانی برخوردار نیستند - سیستم های صوفی گری را که هم در جامعه ایران امتحان شده هستند و هم حداقل پشتوانه ای هزار ساله دارند، انتخاب کرده اند.
د ر این میان، حکومت که تفکر صوفی گری را به عنوان رقیبی برای اندیشه ی مذهبی خود تلقی کرده است، از دوجبهه سعی در کوبیدن فرقه های صوفیه داشته که به نظر می رسد در هر دو جبهه هم نتوانسته موفقیت چندانی کسب کند: از یک طرف با زور قانون و بگیر و ببند های حکومتی و از طرف دیگر با استدلالهای مذهبی
یک تناقض عمده که اخیرا در نوشته های روحانیون معتقد به ولایت فقیه و مدافعین خشک مذهب در ایران به چشم می خورد این است که هر جا با اندیشه های مخالف خود روبرو می شوند، این اندیشه ها را به جرم اینکه ریشه ایرانی ندارند نفی می کنند. در واقع آنها با بیان دو گزاره منطقی زیر اندیشه خودشان را نقض می کنند:
اول: هر اندیشه ای که ریشه ایرانی ندارد فاقد اصالت است. ( با خواندن مقالاتی که در سایت تبیان و سایر سایت های مذهبی درباره تصوف نوشته شده به وضوح می توان دید که این مکتب را به دلیل آنکه ریشه های یونانی، مسیحی و هندی دارد مورد نقد قرار داده و فاقد اصالت معرفی می کنند)
دوم: ولایت فقیه ریشه ای الهی دارد و امتداد امامت است.
نتیجه ای که از دو گزاره فوق گرفته می شود این است که اندیشه ولایت فقیه فاقد اصالت است. بنابراین با فرض اینکه روحانیون معتقد به اصالت ولایت فقیه هستند، این استدلال از جانب آنها برای کوبیدن تصوف کاملا غیرمنطقی، نادرست و فاقد ارزش است.
استدلال دیگر در این زمینه این است که می گویند تصوف بدعتی ست در اسلام چون در زمان پیغمبر وجود نداشته و بعدها بوجود آمده. در این زمینه نقدهای بسیاری توسط متفکران و محققان شیعه و سنی نوشته شده که به دلیل ظرافت و پیچیدگی موضوع نوشتن درباره آنها موجب طولانی شدن این مطلب می شود. علاقمندان می توانند برای نمونه به نقدی که آقای امجد امام در وبلاگ خود بر کتاب تصوف در ترازوی سنت و قرآن نوشته است مراجعه نمایند.
کسی را که قصد عضویت در فرقه دارد ولی هنوز عضو رسمی آن نیست، در اصطلاح طالب می نامند.
طالب بعد از اینکه علاقه ی خود را از طریق شرکت در جلسات فرقه و گفتگو با دیگران، به اثبات می رساند، بوسیله ی پیر دلیل به یکی از شیوخ آن فرقه که اجازه ی دستگیری (تشرف دادن) دارد، معرفی می شود. گفته شده است که شیخ فقط در صورتی می تواند یک طالب را به عضویت فرقه اش در آورد که قلبش به آن حکم دهد. ممکن است فردی در همان برخورد اول پذیرفته شود و به سلک درویشان در آید و ممکن است ماهها یا حتی سالها طالب باشد. در صورتی که شیخ تشخیص دهد، طالب را طی آیین تشرف به عضویت فرقه اش در می آورد. و از آن پس وی تبدیل به سالک می گردد. مراسم تشرف تقریبا شبیه به همین مراسم در فرقه های هندی ست. و با وجود تفاوت هایی در فرقه های مختلف صوفیه، کم وبیش یکسان اجرا می گردد. معمولا طالب، پارچه ای سپید، شیرینی، میوه، گل یا طلا با خود می آورد و طی این مراسم ذکری مخصوص به او دا
صوفی گری در ايران، پس از حمله ی اعراب بوجود آمد. با سرکوب خونين آخرين مقاومت های ايرا نيان توسط قوای متجاوز، و اصرار مهاجمين ـ برای ايجاد شرايط مناست استقرارـ جهت تغيير فرهنگ، زبان، هويت ملی، نظامهای فکــــــری، اجتماعی و اقتصادی مغلوبين، مقاومت ها شکل "پنهان" به خود گرفتند. فرهنگ پا يداری به چند دليل عمده بوجود آمد: اول، از آنجا که انسان پيوسته در پی کسب معنويت ا ست و ايرانيان معنويتی در مهاجمين نيافته بودند و دوم؛ باز سازی غرور جريحه دار شده ی ملی و سوم؛ بامقايسه ی شرايط حال، آرزوی با زگشت به گذ شته و چهارم؛ ايستادگی و مقاومت با خشونت لجام گسيخته ی اعراب (خشونت زدايی)، پنجم؛ جستن پناهگاهی برای پناه آوردن و ششم؛ از ترس کشته شدن، وا نمود به مسالمت با نيروی غالب و از آنسوی، در آخر: حساب خود را از اعراب سوا کردن، علل پيدا يش صوفی گری بوسيله مردم خسته دل و صلحجو بودند.
از آنجا که صوفی گری اسلامست، در مقا بل اسلام سنتی، عملأ در کالبد خود پتانسيل ويرانگر اسلام را دفع می کرد. از آنسوی "مرهمی" بود برای مغلوبينی که در مقابل غالبين موضع دفاعـــــــــی داشتند ( ونه همراه).
آنچه که باعث شکست صوفی گری گرديد، فقدان توانائی رشد بود. روح سازش و "بی تحرکی" در صوفی گری عواملی بودند که باعث عدم نمو توان ابراز نيازها بصورت آشکار گرديدند. از آنسوی "قضا و قدری" و "ضد حرکت" بودن و اين تصور که "هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد" مکمل رکود شديد وجدان اجتماعی شدند. نمونه ی بارز اين بی تفاوتی ها، شکستهای پی درپی قيامهای ملی از نوع حلاج و ابومسلم خراسانی بود، و بعنوان گوياترين نمونه می توان از عدم مقاومت منسجم ايرانيان بر برابر مغولان نام برد که خود پيامد روشن ادامه ی روحيه ی صوفی گری در آن زمانه بود.
دوست استراليايی تازه مسلمان من! از آنجائی که "نيازها"، "تجربه ها" را می سازند و تجربه ها درس هائی سخت آموختنی هستند، از آنجا که آموختن از تاريخ مانع از تکرار تاريخ می گردد، رجوع به گذشته ـ نبريدن از نسلها ـ روشی است که همواره بکار می آ يد. اسلام با وجود قرائت های گوناگون، به ورشکستگی رسيده است، زيرا قادر به ارائه ی راه حلی در برون رفت از انبوه مشکلات ا نسان معاصر نيست. در جهان امروز، تجربه ها آزموده می شوند. بخت با اسلام يار بوده که بخلاف همزاد خود "کمونيسم" هزار وسيصد و اندی به درازا کشيده است. آنچه که اسلام وتجربه های از اين قبيل، با جنگ ويرانی بدست آورده اند، نه از روی "حقانيت" آنان بوده است، بلکه صرفأ به دليل بی اهميتی نسلها به آموزه ها ی خويش می باشد. بهمين ترتيب است که تاريخ مدام تکرارمی شود. واقعيت اين است که با تخريب نمی توان آزادی بنا کرد و آنچه با تخريب آغاز شود به انهدام ختم خواهد شد. حال تاريخ را ورق بزنيم و ببينيم که آيا اسلام بيان آزادی است يا بيان زور و تخريب.؟!
شما حديثی از محمد نقل کرده ايد بدين مضمون: " اگر ابوذر غفاری می دانست که تلقی سلمان فارسی از اسلام چگونه است، دمی از کشتن او تا خير نمی کرد!" واينرا بپای وجود فضای استنباط و انتخاب آزاد در اسلام گذارده ايد. اما برداشت من بگونه ای ديگر است. از آنجا که بنيان گذاران اسلام (محمد، خديجه، سلمان فارسی، ابوطا لب، ابوبکر، عمر،...) که هريک بنوعی خاص سود خود را در اسلام می جسته اند، طبيعتأ ـ در عين همسويی ـ نقطه نظرات خاص به خود رانيز دا شته اند. در ابتدا بخاطر نوپايی پروژه ی اسلام، هريک از شرکا مجبور به تحمل ديگری بوده است. خود محمد با وجود علاقه ی مفرط به زنان، هيچگاه تا زمان فوت خديجه زنی اختيار نکرد. با اين حال نظريه ی "روح قدرت طلبی" در اسلام هنگامی به اثبات رسيد که محمد در بستر مرگ آخرين لحظات را می گذراند. حتی هنگامی که او از اطرافيان ـ برای وصيت کردن ـ قلم و کاغذ در خواست کرد، با مخالفت عُمر ـ مبنی بر ا ينکه محمد در بستر بيماری هذيان می گويد! ـ روبرو شد. پيامبر خدا و هذ يا ن گويی؟!
مگر نه اين است که محمد جزکلام خدا کلامی بر زبان نمی آورده است؟ در آن لحظه، دليل موافقت ديگران با عمر اين بوده که هريک از بزرگان قوم، به تنهايی در سر سودای رهبری مسلمين را می پرورانده است. آنچه که شما به عنوان حق برداشت آزاد در اسلام معرفی کرده ايد، بُعد بزرگتر نيز دارد و آن کتاب قرآن است. در قران محمد فراخور زمان و مکان آياتی صادر کرده که گاه حتی يکد يگر را نقض می کنند. اين چند پهلو گويی ها بهانه ای بدست دکانداران دين داده تا برای هر سؤالی جوابی در آستين داشته باشند. با در نظر گرفتن اينکه به ادعای صريح خود قرآن ـ قرآن عاری از غلط ها و اشتباهات انسان شمول ا ست، حال چه توضيحی برای ناسخ و منسوخ های به اين روشنــــــــــی وجود دارد؟ قرآن، لحظه ای ا نسان را ـ بخا طرطمعکاری ـ عامل گمراهی خويش معرفی می کند، زمانی اين مقام را برای شيطان قائل می شود و زمانی ديگر خود خدا مسئوليت گمراه کردن انسان را بعهده می گيرد! تکليف من خواننده در اين ميان چيست؟! همه ی اين سؤالات بی جواب اما، در مکتب دکانداری دين جواب پيدا می کند. آنان از يکايک ا ين تناقضات به نفع کردار خويش سود می جويند، همانگونه که محمد ويارانش جسته اند. اين چرخه ـ بخاطر بی توجهی ا نسانها به آموزه های تاريخی ـ کما کان ادامه پيدا کرده است. از آنجائی که معاويه ـ يکی از معدود کاتبين وحی الهی ـ در مکتب برخی شرکای دين، به دشمن اسلام تبديل شده است و از آنجائی که شمر بن ذوالجوشن ـ نواده ی پيامبر و پسر خاله ی حسين بن علی ـ به کافری قاتل يا قا تلی کا فر ارتقاء درجه پيدا کرده، درست در زمانه ی خود ما "ابوالحسن بنی صد ر" روزی از زبان خمينی "مسلمانی مؤمن و خد متگزار" و اند کی بعد "دشمن اسلام و نوکر استکبار" معرفی می شود! واقعيت اين ا ست که اين مسخ آنی، "توهم دشمنان ا سلام نيست" بلکه پاره ی جدا نشد نی دين اسلام ا ست.
شعار دين سالاران هميشه اين بوده: " ا گر حکومتی بد شد، اين دليل برگشتن مردم از دين اسلام نيست" و ا صولأ " بدی حکومت د ينی ربطــــــــی به دين ندارد!!" به شها د ت تاريخ، ا ين شعار ـ پيوسته ـ در تمام دوره های حکومت ها ی دينـــــــــــــــــی تکرار شده ا ست. کسستن عمد ی را بطه ی بين "علت" و "معلول" کار جد يدی نيست. اما آيا واقعأ مـــی توان ثمره ی گذاره ای از تا ريخ را از تجربه های بنيانی آن جد ا کرد؟ قضاوتش به عهده ی خود شما. با تاييد اين اصل منطقی که بريدن از باورهای گذشته ـ باورهايی که سالها مونس لحظات و از اجزای سازنده ی تاريخ ما بوده اند ـ بسی دشوار است. اما وظيفه ی انسانی حکم می کند که ترجيح را به واقعيتهای انکار نا پذير بدهيم تا به حقوق پايمال شده ی انسانی خويش د ست يا بيم.
اگر بشر را مالک حقوق خويش بدا نيم، همانگونه که مجموعه ی حقوق، اجزای تشکيل دهنده ی انسان هستند، تصور بازيا فت اين حقوق از دست رفته چندان دور از منطق نخواهد بود. حال اين باز يافت چگونه بدست می آيد، بحثی ا ست در خور تا مل. امّا در اين شکی نيست که هرکس "شخصأ" با يد در پی آن باشد و بايستی شخصأ ـ با منطق خود ـ آنرا درک کند و بپذ يرد.
دوست صوفی من! اين امکان هست که انسان به باوری سرخوش با شد. از آنروی که آزادی به مثا به حقی از حقوق ـ ذاتی انسان و با انسان متولد می شود. همگان اين حق را دارند ولی آيا همه ی ما ـ خصوصأ کسانی که با واقعيت و نه با پندار سرو کار دارند ـ مـــــی توانيم اين روش " سرخوشی" را به عنوان راه حل "همه ی درد ها" بپذ يريم؟ تا چه حد برای حقيقت و تا چه حد برای اميال خود ارزش قائليم؟ اين سؤالی است که هرکس با يد از خود بپرسد.
ده می شود. ذکر یک ویژگی اصلی در فرقه های درون گردی